١- دو سه هفته‌ی گذشته سرمان خیلی شلوغ بود... رسمن جاری‌دار شدیم. دختر مهربان و خوش‌برخوردی است و خوب با من می‌جوشد... خیلی هم محجبه است که البته من مشکلی ندارم و او هم ظاهرن با راحتی من مشکلی ندارد...

2- ورزش‌کار شده ایم... سالن اجتماعات ساختمان را به تردمیل و میز تنیس و میز بیلیارد و آینه و کتابخانه مجهز کرده‌اند. یکی از خانم‌ها هم خودش مربی است و دخترک نه ماهه‌ی شیرینی دارد. از سه هفته‌ی پیش هفته‌ای سه روز، روزی یک ساعت صبح‌ها ورزش می‌کنیم.. ایروبیک و بدن‌سازی و دراز و نشست. تازه کمی هم  می‌رقصیم! من همیشه دخترک را می‌برم. ولی بقیه گاهی بچه‌ها را می‌آورند. گاهی وقت‌ها ورزشکاران باید مهد کودک را هم اداره کنند. چهارو نیم ساله، سه ساله، دو سال و دوماهه، دو ساله، نه ماهه و شش ماهه!!! از بعضی رده‌های سنی دو نفر موجود است! وضعیت را تصور کنید!  دخترک هم هر روز به عشق آهنگ! می‌آید آن‌جا. تا می‌گویم برویم ورزش می‌گوید هانومه بیام آهند بیایه!(خانومه برام آهنگ بذاره)

3- یک ماهی است دخترک هم‌پای خریدهایم شده است... وقتی کسی را ندارم که همراهش بروم با خودم می‌برمش(یعنی نود و پنج در صد موارد). شیطنت هم البته دارد ولی وقتی شیطنتش کم باشد جایزه هم دارد که همانا پله برقی است.

حالا شب‌ها قبل از خواب می‌گوید: اِصیه ی هیید بعو! (قصه‌ی خرید بگو).

می‌گویم: کدام؟

می‌گوید: اون ته پیه بعی هاموی بود... (اون که پله برقی خاموش بود) یا: اون ته یفتیم پیه بعی ماهی دیدیم آتوایوم بود... ( اون که رفتیم پله برقی ماهی دیدیم آکواریوم بود) یا: اون ته مامان دون هم بود  ... یا: اون ته هایه دون هم بود بیام بیتویت هیید...(اون که خاله جون هم بود برام بیسکویت خرید) یا: اون ته هانومه تو مهایه مداد یندی داشت من نهاشی تشیدم بعدش یفتیم پیه بعی...(اون که خانومه تو مغازه مداد رنگی داشت من نقاشی کشیدم بعدش رفتیم پله برقی)

بعضی وقت‌ها هم همه را با هم می‌خواهد که البته فقط دو تا! تعریف می‌کنم.

4- کم کم با شیشه ی شیر هم خداحافظی کرد... هنوز فراموشش نکرده... ولی آرام آرام از سرش افتاد. چند بار اول بهش گفتم دوست داری مثل فلانی(یکی از بچه‌های فامیل که دو سالی ازش بزرگ‌تر است و آنی خیلی دوستش دارد) با نی شیر بخوری؟ گفت آیه! گفتم این هم نی! خودت بردار. کم کم از روزی یک بار به دو و سه بار رسید و بعد از سه چهار روز یک دفعه با جدیت یک وعده شیشه می‌خواست... می‌دادمش. حالا دیگر اگر بگوید شیشه می‌گویم مگه تو دوست نداری نی برداری؟ می‌گوید آیه...

5- به شدت مستقل است. کفش، جوراب، شلوار و بلوزهای راحتی را خودش می‌پوشد و در می‌آورد. صندلی غذایش را خودش کنار میز ناهارخوری می‌گذارد و صندلی مرا هم عقب می‌کشد. بعد از تمام شدن غذا هم تمام صندلی ها را خودش باید سر جایش بگذارد. اگر دوست داشته باشد کنار سفره غذا بخورد خودش سفره را پهن می‌کند ... صاااااف صاف. ظرف‌ها را خودش سر سفره می‌برد. لباس ها را تا می‌کند، کفش‌های خودش و ما را در جاکفشی می‌گذارد، ماشین ظرفشویی را خودش باید روشن کند. تلش را خودش به موهایش می‌زند( البته کمی کج و کوله و شلخته... ولی قابل قبول) گردو و گردوشکن می‌آورد و می‌گوید بیام ددو بتن!(برام گردو بشکن) موهای خودش و مرا شانه می‌کند!(آخخخ) دکمه‌های مرا می‌بندد! سندل‌های روفرشی‌ام را پایم می‌کند!!! و....!

6- آبی... و هم چنان آبی. قول داده‌ام برایش نی آبی بخرم تا باهاش شیر بخورد! آخر توی خانه فقط نی نارنجی داریم. می‌خواهم برایش فرش آبی بخرم (چیزی که من می‌خواهم خیلی کم‌یاب است.. می‌خواهم آبی‌اش به صورتی بیاید-پست آبی را بخوانید) ، کمدش را هم با چسب آبی کنم ولی دیوارها صورتی باشد با همان سیندرلای آبی‌پوش رویش... چه کنم که چیزهای دخترانه  فقطططططططط صورتی و بنفش است! لباس آبی کم است و به زور دو سه تایی برایش گیر آورده‌ام. خودم را کشتم تا توانستم یک کالسکه‌ی عروسک آبی برایش پیدا کنم. مامانم هر چه گشت نتوانست وسایل خانوم دوتور! آبی پیدا کند و آخر سر صورتی خرید... لعنت به این شرکت‌ها و خط دادن‌هایشان!

7- هنوز خیلی کوچک است... از خواب که بیدار می‌شود گریه می‌کند... زود صبرش تمام می‌شود... هنوز غرغرو و بداخلاق است و با همه غریبی می‌کند و دیر آشنا می‌شود. اگر کسی که نمی‌شناسدش، یا کم می‌شناسدش بهش نزدیک شود یا بخواهد بغلش کند یا لپش را بگیرد یا ببوسدش، چنان دادی می‌زند و اخمی می‌کند که طرف می‌ترسد و پس می‌کشد. باید بگذارندش به حال خودش تا آرام آرام آشنا شود. همه می‌پرسند اخلاقش به کی رفته؟ به خودت که نرفته!!!

8- دعوایش هم می‌کنم... از نوع چشم‌غره و گاهی هم داد! البته کم. خوب من از بچه‌ی لوس خوشم نمی‌آید. دقیقن وقتی تذکر می‌دهم که می‌فهمم دارد خودش را لوس می‌کند. می‌پرسید از کجا می‌فهمی؟ همه‌ی شما که مادرید اخلاق بچه‌تان دستتان است. می‌فهمید چه می‌گویم.

9- چه قدر نوشتن سخت شده... نصف حرف‌هایم هم یادم رفت!

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلامامان مارتیا

تو سر کار نمیری مگه؟ عجب خونه جالبی عجب سالن اجتماعاتی ببین شما خودتون با این همه بچه میتونید هنر و خلاقیت راه بندازید که

پوپک

واااااای استقلالش رو برم من . عاشقشم به خدا . اخمش هم خوشگله اخه

ایرن

فقط من موندم که آنی دو ندیدم.. .منم دلممی خواد ببینمش و یچلونمش و از جیغشم نمی ترسمم[قلب]

ممول

من جدی به دخترکت حسودی می کنم به خاطر داشتن مامانی به این خوبی و عاقلی [ماچ] البته خودشم که عاشقشم ها به خصوصو اون مدل حرف زدنش من و حامی رو کشته [ماچ]

گلستانه

جيگر بند 5 جيگر بند 5 جيگر بند 5 [ماچ]

نازي

واي من انقدر تعريف اين دخترت رو از گلپر شنيدم كه هم نديده عاشقش شدم هم واقعاً دلم مي‌خواد ببينمش و البته خودت رو هم همينطور. اگه بياي تهران مي‌توني با بچه ها قرار رو يه طوري تنظيم كنيم كه تو و دختر گلت رو هم ببينيم.

روزگار بی تقویم

جیگر این آنی را بخوریم به صورت پاستوریزه و بدون دخالت دست[گل] شما را هم به خوردن جگر مهیار (پسر گلم) در وبلاگ دعوت می کنم.فقط یواشتر لپش را بکشید. زیبا می نویسید و زنانه[گل]

نیایش

سلام در باره ی بوس دخترم هنوز هم همین طور است.قبل از هر چیز با احترام به هر دو طرف(دخترم و طرف مقابل) می گفتم ببخشید دخترم با بوس مخالف است. شاد باشید و برفراز.[قلب]

نیایش

راستی شما در شیرازید و من شیرازی دور از خانواده در غربت! شاد و تندرست![ماچ]