من زنده ام!!!

با یک سلام بلندبالا به همه‌تان.

راستش را بخواهید ما زنده بودیم، ولی اول که عروسی برادرمان بود، وقت نکردیم آپ کنیم. بعدش پول نریخته بودیم به حساب، اینترنتمان قطع بود. وگرنه مشتاق خواندن همه بودیم!

آنی که اجازه نداد ما از عروسی چیزی بفهمیم. بس که مامان‌چسب شده بود و پیش هیچ‌کس-حتی مامان من_ نماند و هی بغل مرا خواست.

هدیه‌ها را که با هزار دردسر  اعلام کردم. این‌قدر به من چسبیده بود که دو تا عکس درست و حسابی نتوانستم بگیرم. آخر سر هم زودتر از همه‌ی مهمان‌ها برگشتیم خانه!

چند تا بچه‌ی کوچک دیگر هم آن‌جا بودند... همه یا ساکت بودند یا همان‌جا خوابشان برد. ولی دخترک ما نخوابید و تا نشستیم توی ماشین خوابش برد.

تازه این هفته هم دعوتیم به جشن نامزدی.

یه عکس برایتان می‌گذارم از پشت صحنه‌ی دخترک. (علیا مخدره هوس کرده‌اند بروند روی چهارپایه‌ای که من گاهی وقتا ازش استفاده می‌کنم.) 

آنی همه جور کاری یاد گرفته. فقط هنوز نمی‌ایستد و راه نمی‌رود. دستش را به هم می‌مالد یعنی دارم صابون می‌زنم، بستنی را با قاشق برمی‌دارد و می‌گذارد توی دهن بابایش، النگو و هر چیز گرد(از جمله حلقه‌ی هوشش) را می‌‌پوشد، از مبل بالا می‌رود و خودش را به استیج آش‌پزخانه می‌رساند و می‌نشیند رویش، از پله‌ها مثل فرفره بالا می‌رود، در چاهک آش‌پز خانه را برمی‌دارد و دستش را فرو می‌کند داخلش، بعد هم درش را می‌گذارد سر جایش، در بطری را می‌بندد(البته هنوز نمی‌تواند بپیچاندش- کلن در هر چیزی را بلد است ببندد، آن‌هم دقیق و درست)، دستورات را خوب اجرا می‌کند(برو بیارش، بده به من، بده من هم بخورم، بنشین تا فلان چیز را بدهم بهت، بیا و... ) ، گوشی را می‌گذارد کنار گوشش  و می‌گوید ای ی ی ی ی ...، بند کیف را می‌اندازد روی دستش، بیرون که می‌خواهیم برویم جیغ می‌زند و تا شالم را از کمد در می‌آورم از من می‌گیرد و خودش می‌دهد دستم و اشاره می‌کند که بپوش، چسب کفشش را باز می‌کند و درش می‌آورد، هنوز عاشق تلفن و موبایل و کنترل و کامپیوتر و جاروبرقی است و هنوز از عروسک‌های بزرگ و به‌خصوص آن‌ها که شکل آدم هستند می‌ترسد، دست و پا و گوشش را کامل می‌شناسد و اشاره می‌کند، عکس را که می‌بیند جیغ می‌زند و می‌گوید عکککککککک، عاشق دوغ و گوجه و میوه و چیزهای ترش است و هر چیز شیرینی غیر از بستنی و نان قندی را تف می‌کند، خیلی شیک و دانه دانه انگور می‌خورد، در یخچال را که باز می‌کنم با روروکش هجوم می‌آئرد تا دوغ را بردارد و اگر ندهم جیغ و داد و گریه سر می‌دهد، با غریبه‌ها هم اصلن میانه‌ی خوبی ندارد.

این دفعه خیلی حرف زدم. خوب بود؟

/ 19 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دایی بهنام

. ســـــــــــــــــــــلامی به بزرگی دل کوچک کودکان... ___________________-------- _________________.-'.....&.....'-دوست گرامی ... ________________\.................../وبلاگ دايي بهنام(عمو باربد سابق)به روز شد _______________:.....o.....o........; ______________(.........(_............) _______________:.....................:اگه قدم رنجه كنيد... ________________/......__........\ _________________`-._____.- لطفی به این بنده کنید... ___________________\`"""`'/ __________________\......,...../و ما رو شرمنده کنید... _________________\_|\/\/\/..__/ ________________(___|\/\/\//.___)خوشحال میشیم... __________________|_______| ___________________)_ |_ (__شما هم خوشحال میشید... ________________(_____|_____)پس یادتون نره... حتما تشريف بيارين! در ضمن لطفا نظر هم يادتون نره ! www.Amoobarbod.blogfa.com [نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند][نیشخند][لبخند]

زندان آسمان

الهیییییی [ماچ]چقدر بزرگ شده ماشااله .چقدر بانمکه که دوغ دوست داره وبه سمت یخچال هجوم میاره برای شکار دوغ! نمی دونم براش وبلاگ درست کردی یا نه ولی خاطرات این شیرین کاریهاش رو ثبت کن .از طرف من حسابی ماچ مالیش کن [ماچ][ماچ][ماچ]

ایرن

سلام. می گفتی یه گاوی گوسفندی چیزی می کشتیم!!! کم کم داشت اینجا می شد سالنامه!!! بابا یه خورده زودتر آپ کن. [ماچ] این ماچم برای عسلک جیگر طلام بود.

من و دلنوشته هام

ماشالله به اين دخمل بلا چقدر دلم برات تنگ شده بابا يه فرصتي هم براي اينجا بذار بد نميشه ها

شيرين

اولا قربون اون پشتش برم من. بخورم اون پاهاشو دوما رسيدن بخير دلمون برات تنگ شده بود. بابا اين دخملمون خيلي بلا شده. كلي از پسر ما كه ازش بزرگتر هم هست جلو افتاده. چرا دخترها كه اينقدر از نظر فيزيكي و ذهني از پسران جلوتر هستند ، بعدا اينقدر عقب مي افتند - يك حركت فيمينيستي شروع كنيم؟

سارینا

خاله جون سلام واااااااااااااای چه وبلاگ قشنگی ولی حیف که عکس نداره از طرف من ببوسش دوست داشتی یه سری هم به ما بزن منتظریم

ساروی کیجا

ای وای ای وای ای وای ای وای .. تو منو می کشی .. تو منو می کشی .. ای خدا .. من آنی می خوام .. ای خدا ..

سیب مهربون

خدا حفظش کنه.. این لباسش مارک عاشور نیست.. یا اشور.. اخه خیلی خوبه.. فرگل هم داشت.. قربونش بره خاله سیب

دلبند

وااااااااااااااااااااااااااااااااااای تولد تولد تولدت مبارک. نهم شهریور بود. درسته؟ الهی صد و بیست سالگیشو جشن بگیرین. بچلونش از طرف من![ماچ][قلب]