اوتون!

رفته بودیم فروشگاه رفاه. آنی توی چرخ خرید نشسته بود. خریدها را می گذاشتیم توی چرخ و او هم به هر کدام نیم نگاهی می انداخت. شیشه ی زیتون بی هسته را از توی قفسه برداشتم. چشمانش برق زد. گفت: اوتٌون! گفتم: الان که نمی توانیم بازش کنیم. توی خانه. سوزنش گیر کرد: اوتٌون... اوتٌون... اوتٌون... خواستم اهمیت ندهم تا یادش برود. رفتیم طرف غرفه های لوازم خانگی. مشغول انتخاب بودیم که دیدم دیگر دارد خودش را می کشد! بغض کرده بود و چشمانش پر از اشک بودند. آن قدر هم کمرش را خم کرده بود که توی چرخ خرید را ببیند که گفتم الان است نشیمن گاه چرخ بشکند. خانم های فروشنده هاج و واج و خندان بودند. خودم از خنده نمی دانستم چه کنم.  به لردجان گفتم: باز کن یکی بدهم دستش. پلاستیک دور سرش را به زور باز کردیم. حالا هرچه لردجان زور می زد، مگر درش باز می شد؟ آنی هم غرغر می کرد و هی می گفت: اوتٌوووون... اوتٌووووووووووووون... یکی ازخانم های فروشنده گفت: می آیی بغلم؟ طبق معمول پس کشید و غریبی کرد. خانم گفت: بیا تا بهت زیتون بدهم... سریع دست هایش را باز کرد و پرکشید به طرفش!!! سرش را گرم کردیم تا در شیشه باز شد. یکی دادم دستش. لبخندی پر از تشکر و چشمانی پر از شادی تحویلم داد. تا حالا این قدر خوش حال ندیده بودمش. اول کمی زیتون را مزمزه کرد و بعد راضی شد بخوردش. باورش نمی شد!

 

پ. ن. 1: تا حالا شنیده بودید بچه ای برای زیتون گریه کند؟

پ. ن. 2: توی خانه هم روزی چند بار از در یخچال آویزان می شود و بهانه ی زیتون می گیرد!

پ. ن. 3: مشکل این جاست که زیاد و دایم خوردنش شکم روی می آورد و یکی دو بار هم در مورد  آنی با این مشکل مواجه شده ایم.

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صحرا

دخملکت به من رفته . منم عاشق سینه چاک زیتونم + سنگدون مرغ[نیشخند]

ایرن

آدم بزرگاش زیتون رو به زور می خورن!!!!

ساروی کیجا

الهی به قربون صداش برم من خودم درسته .. آره اسم اون کارتون همونه که گفتی.

شيرين

قربون زيتون خوردنت بشم من نيم وجبي شكمو. بخورمت؟

ممول

خوبه که زیتون خور باشه پوستش هلو می مونه همیشه [ماچ]

دلبند

خیلی دلم براتون تنگ شده بود. خوبی؟ آنی جون خوبه؟ قربون زیتون خوردنش! چقدر بچه ها زود و ساده خوشحال میشن! انشاله همیشه زود و راحت به آرزوهاش برسه. [ماچ]

باران

وایییی عزیزم چقدر بانمکه. و چقدر عجیب که زیتون دوست داره.

گلستانه

یاد خواهرزاده ام افتادم . تو بچگی عاشق زیتون بود . وقتی دستش به یخچال رسید میرفت یواشکی برمیداشت میخورد . یه بار یه رد از خودش گذاشته بود با هسته های زیتون از در یخچال تا دم میز ناهارخوری که داشت یواشکی زیرش زیتون میخورد.[خنده]

شیلا

ای جانم قربون این دخترک شیرین حالا هرجا زیتون ببینم یاد آنی و اوتون دوستیش میفتم

رامونا خانوم

عزیزم در مورد بچه های این دوره زمونه هیچ چیزی بعید نیست. غزل هر شب سالاد می خوره با روغن زیتون بودار و سرکه بالزامیک! تا ازش غافل می شم میره سر یخچال و فلفل دلمه ای رو برمیداره و گاز می زنه و می خوره! باورت می شه؟! و عاشق گله کلم و بروکلیه! بهشون هم می گه درخت کوچولوی سفید و درخت کوچولوی سبز!!