راحتی خیال... یا بی‌خیالی؟

با مادرم و آنی رفته بودیم مانتوفروشی. حراج زده بودند و شلوغ بود. منتظر بودیم نوبت پرو به ما هم برسد. آنی شیطنت می‌کرد. آرام نمی‌گرفت. داشتیم سرش را گرم می‌کردیم. کلن بچه‌ی خوش سفر و گردشی نیست. خانمی هم با یک بچه‌ی چهار-پنچ ماهه در بغلش توی صف انتظار بود. بچه خواب بود. یادم افتاد به آنی... وقتی این‌قدری بود همه‌اش بیدار بود و یک بار که پنج ماهه بود با مادرم رفتیم خرید.  همه‌اش بیدار بود، توی کالسکه نماند، بغل خواست و ما علاوه بر بچه یک کالسکه هم وبال گردنمان بود که کاش نبرده بودیم. بعد هم که من چند دقیقه ازش دور شدم و پیش مادرم مانده بود چنان فریادهایی کشید که از فاصله‌ی سیصد متری صدایش را شنیدم و به‌دو خودم را رساندم بهش!...

بگذریم. همان‌طور که ایستاده بودیم دیدیم آن خانم بچه‌اش را داد به بغل یک خانم دیگر و رفت داخل اتاق پرو. تقریبن نزدیک ما بودند. برای آرام کردن آنی بچه را نشانش دادم: نگاه کن نی‌نی لالا کرده... بعد خواستم بچه را با اسم خطاب کنم. از خانمی که بچه را بغل کرده بود پرسیدم اسمش چیه؟ گفت: نمی‌دانم... بچه‌ی من نیست. من توی صف بودم، مادرش ازم خواست چند دقیقه نگهش دارم تا برود مانتو را پرو کند!!! 

حالا اوج تعجب من را می‌توانید حدس بزنید؟ حدس می‌زدم این خانم خواهرش، خواهرشوهرش یا حداقل دوستش باشد! یک لحظه ساکت شدم و بعد گفتم: آها... ببخشید!

یعنی این مادر چه‌قدر بی‌خیال بوده؟

احتمال نداده طرف بچه‌اش را بدزدد؟

احتمال نداده توی اتاق پرو بدون لباس باشد و بچه گریه کند و بهانه بگیرد؟

این بچه این‌قدر آرام بوده که مادر به تنهایی او را همراهش آورده بیرون و بعد هم خیلی راحت کودکش را به دست کس دیگری سپرده؟

آنی من پیش مادرم هم گریه کرد... البته بگذریم که الان بزرگ شده و مادرم را می‌شناسد و خیلی هم دوستش دارد.

من در یک خیابان‌گردی طولانی به تنهایی از پس آنی برنمی‌آیم. بعضی صبح‌ها یا عصرها که نیم ساعت یا یک ساعتی می‌برمش بیرون، پدرم را در می‌آورد. هروقت هم به مادرم می‌گویم بیا سه تایی با آنی برویم خرید، می‌گوید قربان قدت خودت هرجا می‌خواهی برو. من نگهش می‌دارم ولی با این بچه مرا بیرون نبر که از حال می‌روم. راست هم می‌گوید... دو نفری هم خسته و درمانده می‌شویم همیشه. فقط چند بار که خواسته‌ام برایش لباس مهمانی بخرم با مادرم و آنی رفته‌ایم بیرون. حتی لردجان هم حاضر نیست با آنی جایی برویم.

یادم هست ساروی‌کیجا که آمده بود شیراز، با او و چند تا از دوستان رفته بودیم بیرون. اوایل کار بود و آنی را تازه نشانده بودم توی کالسکه. داشت با بند پستانکش بازی می‌کرد و می‌مکیدش- بند پستانک تمیز و شسته‌شده بود.نه ماهه بود فکر کنم. یک‌دفعه پیرمرد مغازه‌داری با عتاب بهم گفت: تو چه مادری هستی؟ نگذار این را بکند توی دهنش! گفتم : این را بگیرم، لبه‌ی کالسکه را می‌مکد و کثیف‌تر است. گفت: وای... وای... تو چه مادری هستی؟... گفتم: چیه؟ بی‌عارم؟ گفت: بله... خوب است خودت می‌دانی... بغلش کن و دستهایش را بگیر...

محلش نگذاشتم و رد شدم... خواستم بگویم پیرمرد پررو، من دو دقیقه بچه را می‌دهم بغلت ببینم می‌توانی هم بغلش کنی، هم دستش را بگیری و هم کیفش را نگه داری روی دوشت؟ نفست نمی‌بُرد؟ دیوانه نمی‌شوی؟ تازه کدام بچه‌ای اجازه می‌دهد دائم دستش را بگیری؟ مگر زندانی‌ست؟ مردم ما عجب پررو هستند و برای همه نسخه می‌پیچند..

من آن خانم را دیدم... کار اشتباهش را هم دیدم... ولی چیزی نگفتم و رد  شدم. گفتم به من چه مربوط؟ صلاح مملکت خویش خسروان دانند. مهم این است که من این کار را نمی‌کنم.

هنوز هم که هنوز است در تعجبم!

/ 16 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم خونه

احتمالا خودش بچه خودش و میشناخته و میدونسته که اگه دست کس دیگه ای هم بچش و بده بچه ساکت میمونه وگرنه این کار و نمی کرده . بعدم اون خانومه احتمالا مثل من زیادی خوش بین بوده همه آدما رو خوب و فرشته می دیده اصلا یه لحظه هم فکر نکرده شاید طرف دزد باشه . البته هم احتمالش یک در هزار هم کمتر بوده . آخه یه خانوم دزد تو مانتوفروشی تو صف پرو مانتو چیکار میکنه .

شیلا مامان رومینا

خانومی خوشگلکت رو با هیچ بچه دیگه ای مقایسه نکن هر بچه ای راه و روش خودش رو داره اما با شیرین موافقم گاهی باید جلوشون واستاد و وادارشون کرد به بعضی چیزها عادت کنه من الان این مشکل رو با کارسیت دارم یعنی هی دلم سوخت و نخواستم وادارش کنم اما الان به مشکل برخوردم چون بزرگ شده و خیلی چیزها رو میفهمه

ماری

سلام . والله از اونجایی که هیچ تجربه ای ندارم چیزی هم نمی تونم بگم فقط اینکه عجب مامان بی خیالی یه جور هایی خوش به حالش!![چشمک]

الهام

عجب مامانی بوده.واقعا نوبر بوده

الهام

عجب مامانی بوده.واقعا نوبر بوده

مامان فراز

من از کارشناسی مردم کوچه و خیابون به شدت عصبانی میشدم. کارشناسان فامیل به قدر کافی داشتیم که دیگه به کارشناسان خیابون نیازی نباشه. منظور همون پیردمرده است

نازی

[تعجب][تعجب]عجب مامانی بوده اگه بخوای به حرف دیگران گوش کنی مدام در حال نسخه پیچیدن هستن .اصلا اهمیت نده

شروین

لیدی عزیز... من اشتباه بودن کار اون خانم رو اصلا درک نمی کنم. به نظرم کار خوبی هم کرده تازه. یعنی خب توی خیابان که بچه رو نداده دست غریبه توی صف پرو بوده. به نظرم اصلا بی خیالی نیست همون راحتی خیاله جانم

سارینا

[سوال] عجببببببببببببببببببببببب!

لیلامامان مارتیا

[تعجب][عصبانی][عصبانی][عصبانی] واقعا ما مادریم یا اونااااااااا؟؟؟؟؟؟