یک بام و دو هوا

حکایت مادر من هم شده حکایت یک بام و دو هوا. هر گندی که این بچه می‌زند هی  می‌گوید ولش کن، بچه باید تجربه کند تا خلاقیتش! شکوفا شود و غیره و ذلک.  آن وقت نوبت من خرس گنده‌ی سی ساله که می‌رسد هی می‌گوید: چرا فلان نمی‌کنی؟ چرا ال کردی و بل کردی؟

شده‌ایم چوب دوسرطلا اساسن.

/ 9 نظر / 3 بازدید
گلستانه

[ماچ]

عطیه

خوب عزیزم راست میگه![قهر] تو دیگه بزرگ شدی! تو دیگه از سن شکوفا شدن خلاقیتت گذشته جان من! [نیشخند][زبان][چشمک]

ممول

بعد که آنی بزرگ تر شد باز همه یقه تو رو می گیرن که چرا این نشده و آن شده ! تا بوده همین بوده عزیزم خودتو ناراحت نکن [ماچ]

شيرين

حالا اينو بي خيال. اينو بگو كه خدا نكنه بچه گريه كنه يا مريض بشه يا يه جاي از بدنش زخمي بشه. يجوري با آدم برخورد ميكنند آدم خودش دچار توهم ميشه نكنه نا مادري سيندرلا هستم.

من و دلنوشته هام

آخه تو بادومی ولی دخملی مغز بادوم هنوز این رو متوجه نشدی؟[قلب][شوخی]

شیرین

من فکر میکردم فقط مامان من اینطوریه نگو سندرم مامان بزرگیه[چشمک]

زندان آسمان

خب خانومی سی سال بهت وقت دادن واسه شکوفایی خلاقیت فکر می کنم کافی باشه.در ضمن به آنی خانوم ما حسودی نکن مامانی[زبان]

شیلا

نترس این معضل شما نیست همه ما این مشکل رو داریم.