روز این‌گونه آغاز می‌شود...

توی آش‌پزخانه‌ام که صدایش را می‌شنوم: مامانی... مامانی...

می‌روم کنار تختش: سلام... صبح به خیر... خوش‌گل خانوم... نمی‌خوای پاشی تا من بغلت کنم؟

آنی: منم این‌دا ببابم! (من هم این‌جا بخوابم= تو هم این‌جا بخواب)

می‌روم توی تختش، خودم را مچاله می‌کنم و کنارش می‌خوابم.

آنی: یایایی تُن بباب هابت نننده ببونم.(لالایی کن بخواب خوابت قشنگه بخونم)

شروع می‌کنم به خواندن همان ترانه‌ی گوگوش که بند دومش را خودم تغییر داده ام... دوست ندارم دخترک از لولو و ترس و ناامیدی بشنود... همان دو بند را هم بیش‌تر نمی‌خوانم...

آنی: یوبایه.

من: روباهه دمش درازه... تا آخر.

آنی: روباهه ددوندیم.

من: روباهه رو چزوندیم... تا آخر.

آنی: گل امیده ببونم.

من: دختر چه نازه دختر...تا آخر.

سیل سفارش‌ها که تمام می‌شود، کم‌کم می‌نشینم، قلقلکش می‌دهم، بازی می‌کنیم، آنی تکه‌دوزی دور تختی‌اش را نشان می‌دهد: آدادته بیدا یُد!عَدَل بیویه... (آقا خرسه بیدار شد که عسل بخوره)

شانه‌اش را برمی‌دارم که موهای بلند و نرم و تابدارش را شانه کنم... موگیرها را در دستش می‌گیرد و وقتی می‌خواهم به من می‌دهد.

بعد می‌گوید: بیبون!

از تخت می‌برمش بیرون. می‌گوید: دیبا بده!

هفت هشت تا کتاب مورد علاقه‌اش(چند تا می‌می‌نی، حسنی نگو یه دسته گل، گربه‌ی من نازنازیه، دویدم و دویدم، لی‌لی حوضک) را می‌دهم دستش.

می‌گوید: ببونم!

و من که همه را حفظ شده‌ام می‌گویم کدام را؟ و دستور که صادر شد می‌خوانم. او هم برگ می‌زند و دقیق می‌داند کدام شعر مال کدام صفحه است. هر صفحه که تمام می‌شود، خودش می‌رود صفحه‌ی بعد.

هم‌زمان شیر و عسل را برایش آماده می‌کنم.

هر کلمه‌ای را که اشتباه بگویم تذکر می‌دهد و هر بندی را که فراموش کنم خودش ادامه می‌دهد...

این‌روزها لذت می‌برم از شعر خواندنش... یک‌هو می‌شنوی یکی عین روبات شعرها را تمام و کمال و بدون اشتباه و پس و پیش می‌خواند. البته به زبانی که من خوب می‌فهمم.

پ. ن. ١ : این‌ها را می‌خواند: روباهه دمش درازه، روباهه رو چزوندیم، ای خروس سحری... این دفه پسته دارم...، اتل متل توتوله، آن مان نماران!، لالایی کن، و بندهایی از کتاب‌های بالا... هر قدر که بتواند و حوصله کند. ولی امکان ندارد پس و پیش یا کم و زیاد بخواند. دقیق و درست با همان ترتیب می‌خواند.

پ. ن. ٢:   

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه

گل مهتاب شبا هزار تا رنگه

یه وقت بیدار نشی از خواب قصه

یه وقت پا نذاری تو شهر غصه

لالایی کن، لالایی کن، مامان تنهات نمی‌ذاره

دوست داره، دوست داره، می‌شینه پای گهواره

لالایی کن مامان چشماش بیداره

بدون! مثل همیشه دوست داره

مامان با تو دیگه غصه نداره

وجود تو براش شادی می‌آره

لالایی کن....

 

(آن سه سطری که ایتالیک شده در اصل این بود: مث هرشب لولو پشت دیواره... دیگه بادبادک تو نخ نداره... نمی‌رسه به ابر پاره پاره...)

/ 10 نظر / 17 بازدید
شيرين

وای بخورم این دختر شیرین زبون رو. ممنون از بابت معرفی کتاب. برم بخرمش و بخونمش.

نگار

چه قشنگ روزت شروع میشه.چه مامان با احساسی.

عطیه

چه شروع دل انگیزی... خوش به حالت که دخملی میذاره موهاشو شونه کنی...بلندش کنی... گیره بزنی! من که آرزو به دلم هنوز!!!!! پس تو هم بدتر از من تو کار سانسور شعر و کتابی!

سمیه مامان ایلیا

ای جانم به قربان این دخمل تو . ببینم دختر تو اون اولا یادمه یه وبلاگ برای آنی داشتی هنوزم داری ؟ اگه داری یه بار دیگه بی زحمت لینکش و برام بزار چون ندارمش. اگرم نداری تو رو خدا یه عکس از این دخمل خوردنیت برام بفرست دوست دارم ببینمش.

رها-ستایش

ای جانننننننننننننننننننننن[ماچ][بغل]

ممول

الهیییییییییییییییییییییییییییییی که قربونش برم من از بس که این دخمل جیگر و خوردنی بود . می گم حالا دیگه وقتی از شیرین زبونی هاش می نویسی برام کاملا قابل درکه که چه کیفی می کنی از حرف زدن این عسلچه [ماچ]

گلستانه

ميبينم كه شاعر هم شدي مادر . چقدر هم قشنگ اونا رو جايگزين كردي . آفرين

زندان آسمان

خدا این روزهای قشنگ رو همیشه برات تکرار کنه از بچگی وشیرین زبونیش لذت ببر .هرچند که بچه برای مادر همیشه دوست داشتنیه[گل]

لیلا

آرشیوتو خوندم و از تکامل این معجزه قشنگ لذت بردم. مادر قابل تحسینی هستی روی دختر ماهمونو میبوسم

کتایون

ای جووووونم با این زبونش. مدتیه عکسی ازش ندیدم این آنی خانوم لب غنچه ای رو [ماچ]