چهارشنبه: دِ برو کنار... بذار غذامو بخورم... چه قدر عذابم می دی... عجب غلطی کردیم ها... ولی خوب، مرگ یک بار شیون هم یک بار... عین دار مکافات... خوب یه گوشه جا بگیر تا غذامو تموم کنم... دو سه روز دیگه از دستت راحت می شم. حالا می بینی!

شنبه: راحت شدما... بخیه هامو کشیدم و راحت شدم. بالا و پایین بخیه داشتم. پانسمان ها هم از سه شنبه افتاده بود و یکی از بخیه ها عین طناب دار از سقف دهانم آویزان! هی می راندمش لای دو تا دندان آسیای بالا که دست کم کمی گیر کند، هی در می آمد.

پ. ن. : می دونید بدترین چیز این عمل لثه چی بود؟ این که مجبور بودم آنتی بیوتیک قوی بخورم. به معده ام نمی ساخت و دل پیچه گرفته بودم حسابی. از اون طرف باید فقط غذای نرم می خوردم! خلاصه پنج روز تمام توی شکم من ماشین لباسشویی روشن بود و من نصف روز رو توی دست شویی بودم!

/ 8 نظر / 4 بازدید
بهمندخت

وااای چه بامزه بود!‌من تو این چیزا اعصاب ندارم. اگه من بودم می گرفتم نخ رو میکشیدم و احتمالا به خونریزی میفتاد! باز تو صبر و تحملت بیشتره! خدا رو شکر که راحت شدی

مریسام

خدا رو شكر سختيها تموم شد[گل]

عطیه

سلااااااااااااااام! وای خیلی وقت بود اینجا نیومدم ها!کلی پست عقب بودم! 1- جراحی لثه! میدونم چی کشیدی.. آخه رضایی هم عمل کرده بود و نصفه عمر شد تا خوب بشه... 2- چه شعرها رو بامزه میخونه این گل دخملی شیطون! 3- معلومه که دیدم بچه ای برای زیتون گریه کنه! دینایی! اونم از یه سالگی عاشق زیتون بود و هست و گاهی هم برایش گریه میکند! 4- آخ نگو از لوس کردن مادر و پدر بزرگا که منم حسابی شاکی ام! اما کاریش نمیشه کرد! 5- بوس بوس...

گلستانه

منم يه بار با اين طناب روبرو شدم . يه بار كه حرصم گرفتم اومدم با دستم بدمش بره كنار آنچنان دردي گرفت كه نگو.

نیلوفر

سلام لیدی عزیز خوبین همگی ی‏?‏ راستش وبلاگتو از اول تا آخر خوندم واقعا زیبا مینویسی برات آرزوی موفقیت و سلامتی دارم عزیز گلتو ببوس

قزن قلفی

[خنده]لباسشویی رو خوب اومدی ! [چشمک]