ماجراهایی از دست و پای بلوری بچه‌ام!!!

١- این روزها اسباب‌بازی مورد علاقه‌اش یک عدد پلاستیک فریزر است! هی بادش می‌کند-نصفه نیمه البته- وهی نشانم می‌دهد و می‌گوید: «اینو آنی باد تده مامانی!» و من هی باید ذوق کنم! قبل‌ترها ما برایش باد می‌کردیم و با ناخن‌هایش می‌ترکاندش و از صدایش کیف می‌کرد. حالا خودکفا شده.

٢- رفته بودیم عروسی. یکی از آشنایان دور خانواده‌ی هم‌سر آمد و گفت:« وااااااااااای چه‌قدر شبیه لُردجان است! انگار بچگی‌های او!» دخترک همیشه اخموی ما هم که غریبه‌ها را دوست ندارد سرش را تکان داد و فریاد زد:« من لردجان نیییییییییییییییییییییییییییییییییییسم!»

٣- توی همان عروسی ازش پرسیدم حلوا می‌خوری؟ گفت:« حلوای تن‌تنانی تا نخوری ندانی! »-عطف به کتاب دزده و مرغ فلفلی که یک ماهی است عاشقش شده و تمامش را حفظ است!   در موارد دیگر هم همین است... خیلی وقت‌ها شده چیزی می‌گویم و بانو سریع یک بند از شعرهای کتابش-هر کتابی که به موضوع مربوط شود) تحویلم می‌دهد.

۴- یکی به من بگوید عروس خانوم چه جادویی برای دختربچه‌ها دارد که عاشقش می‌شوند؟ آخرین عروسی که رفتیم دخترک یازده و نیم ماهه بود. پدرمان را سوزاند. ولی روزهای شنبه و دوشنبه عروسی دعوت بودیم... نمی‌دانید چه خانمی بود! عاشق عروس خانوم شده بود و هی می‌گفت:« بییم عیوس هانوم ببینیم» ما هم هی بردیمش تا ببیند. بعد هم که آمدند برای خوش‌آمدگویی، هی گفت:« عیوس هانوم نیو! بیا پیش آنی!» توی عروسی دومی که لم داده بود روی مبل کنار عروس خانوم و هیچ رقمه حاضر نبود بیاید پایین. نمی‌دانید چه وعده‌هایی دادم تا بیاید پایین تا ملت بتوانند با عروس عکس بگیرند!!! بعد هم این خانومی که حتی با خانم‌های غریبه هم اخم می‌کند-در مورد مردها هم فقط به پدربزرگ‌هایش روی خوش نشان می‌دهد ولی حتی با دایی و عموهایش هم بعضی اوقات غریبی می‌کند-  بله... همین خانوم به عشق عروس رفت توی بغل داماد نشست! یعنی بایدتوی تاریخ بنویسند!!!

۵- یک رفتاری دارد نمی‌دانم خوب است یا بد... نمی‌دانم به شوخی و بازی برگزارش کنم یا ندیده‌اش بگیرم تا فراموش کند.  همه‌اش دوست دارد ما الکی ناراحت بشویم و گریه کنیم بعد او یک کاری بکند و رضایت ما را جلب کند و ما خوش‌حال بشویم. می‌گوید: «نایاحت بیو مامانی!» بعد که قیافه‌ام را توی هم می‌کنم چند قلم از ریخت و پاش‌هایش را جمع می‌کند و می‌گوید: «حالا هوحال بیو مامانی!»  راستش خودم دوست ندارم و دلم می‌خواهد این جوری نباشد. چه کنم؟

۶-عاشق کیتی است... عروسکش را برایش خریده‌ام. دوستش دارد. کتاب‌هایش را هم خریده‌ام. ولی... روح و قلبش کتاب‌هایش هستند. از کتاب‌های می‌می‌نی و منوچهر احترامی و کیتی بگیر تا هر کتاب قشنگی که جذبش کند. حاضر است مرا ازش بگیرند ولی کتاب‌هایش را نه! امتحان کرده‌ام که می‌گویم... یک بار نمی‌دانم چه کار بدی کرد که من ناراحت شدم و برای تنبیهش هر چه گفت گوش ندادم. چند دقیقه بعد مرا به هیچ جایش حساب نکرد و رفت سراغ کتاب‌هایش. رفتم دزده و مرغ فلفلی را ازش گرفتم و گفتم: «کار بدی کردی. تا فردا کتاب نداری!» زد زیر گریه و هی معذرت خواست!!!!

٧- استعداد عجیبی در نه گفتن دارد:

توی پارک خانمی ازش پرسید: اسمت چیه؟ آنی گفت: نه! حالت خوبه؟ نه! چند سالته؟ نه! می‌یای با نی‌نی من بازی کنی؟ نه! مامان رو دوست داری؟ آره!

در کنار این استعداد، خیلی خوب هم بلد است همه چیز را متضاد و افعال را منفی کند:

(کتاب مامان می‌خوام بخوابم)

مامان خوابم نگرفته       نمی‌خوام برم بخوابم          با خرس و موش و خرگوش          نمی‌رم تو رختخوابم       به هم نگاه نمی‌کنیم یواشکی گریه می‌کنیم         نمی‌شمریم از یک تا سه             چشمامونو باز می‌کنیم      با هم دیگه می‌شینیم           چه خواب خوب و نازی           شب که نشه دوباره              نمی‌ریم سراغ بازی!

(اصل کتاب این است: مامان خوابم گرفته       می‌خوام برم بخوابم          با خرس و موش و خرگوش          می‌رم تو رختخوابم       به هم نگاه می‌کنیم          یواشکی می‌خندیم         می‌شمریم از یک تا سه             چشمامونو  می‌بندیم      با هم دیگه می‌خوابیم           چه خواب خوب و نازی           صبح که شه دوباره              می‌ریم سراغ بازی)

این مساله تعمیم دارد به تمام کارهای روزمره:

- آنی عزیزم بیا بریم بخوابیم

 - نیا نریم نخوابیم

- چه لباست خوش‌گله

- چه لباست زشته

- تو عزیز منی

- تو عزیز من نیستی

 

 

گاهی وقت‌ها دیگر کم می‌آورم و عصبانی می‌شوم!

 

٨- هر فیلم ، کارتون، برنمه یا حتی اخباری که پخش شود آنی فقط به قسمت ترانه و آهنگ و شعر و تینراژش علاقه‌مند است. نمی‌دانید چه عشقی می‌کند با آن آهنگ بی*بی*سی* که وسط برنامه‌ها ساعتی یک بار پخش می‌شود. هرجا هم که باشیم چه مه‌پاره داشته باشند چه نداشته باشند، می‌گوید:« بزن بی بی یی!» ترانه‌های آخر فیلم، آهنگ شروع اخبار و غیره را که می‌بیند میخ می‌شود و هییییییییییییچ نمی‌شنود! ترانه‌هایی که بیش از همه دوست دارد هم ترانه‌های خروس* زری پیرهن* پری است. من رسمن احساس تهوع می‌کنم از بس توی ماشینم و توی خانه و از زبان خودش این‌ها را شنیده‌ام. گرچه دوست‌داشتنی‌ترین نوار قصه‌ی کودکی‌ام بوده!

 

 

 

/ 24 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانوم الف

منو یاد بچه گی های آوین انداخت هر چند آوینم هنوز نی نیه اما بازی با پلاستیک فریز یکی از علاقه مندیاش بود وخیلی هم اخموووو[قلب]

گلستانه

قدم رنجه فرموديد به وبلاگستان با اين تعاريف شيرين از اين دلبرك جيگر ما . مرسي[ماچ]

مامان آرین

چه دخمل شیرین زبونی...از طرف من یه کم بچلونش و ماچش کن[ماچ]

شيرين

قربون این دخترک خوشگل بشم من که هیچ کس رو تحویل نمیگیره. آیین هم اوایل اینطوری بود ، بخصوص با خانمها اصلا گرم نمی گرفت. ولی الان خیلی خونگرمتر شده. ببوسش حسابی

لیلامامان مارتیا

چه خوش زبون- چه شیرین -چه عسل شده این خانم نه منفی افعالش عالیه حافظه اش هم خیلی خوبه خدا حفظش کنه[ماچ]

یک خانوم پرنیان

سلام...لیدی و جان...آنی گل... چه زندگی بانمکی... ایشالا همیشه شاد باشین...واقعی هستین که ... خوش هم باشین... بیاین ها

زندان آسمان

[ماچ]این برای مامان مهربون که این همه از آنی خانوم برای ما نوشت.[ماچ]اینم برای آنی شیرین عسل خانوم.