تعجب نکنید!!

 

 تعجب نکنیدها... بله. خودمم. خود خودم! این دو هفته‌ی اول کار به حدی سرم شلوغ بوده که خدا می‌داند. انگار تمام مشکلات و کارها با هم تصمیم گرفته بودند که توی این دو سه هفته‌ی اول کارم به من مراجعه کنند!

توی همین مدت، مادرشوهر و برادرشوهر رفتند مکه و برگشتند. دخترک را بردیم آتلیه و بعد هم رفتیم عکس انتخاب کردیم. یک فریزر کوچک خریدیم(4 کشوه). راه‌روهای ساختمان را کنتکس کردند و بوی تینر به حدی شدید بود که از جمعه‌(11 اردی‌بهشت) فرار کردیم به خونه‌ی مامانم و پنج‌شنبه شب برگشتیم. ای‌دی‌اس‌ال خانه روز شنبه‌ی گذشته نصب شد ولی فرداش سیم کشی ساختمان به هم ریخت و تلفن خراب شد. پنج‌شنبه تازه تلفنمان درست شد.

کار بیمه‌ام به خاطر اشتباه حسابداری اداره گره خورده بود و ده روزی دنبال کارها بودم تا به سلامتی روز شنبه به وصال حقوق مرخصی زایمانم رسیدم.

 و...

ماشین هم خریدم. یک ریزه‌میزه‌ی 84ی. بعد از 6 سال گواهی‌نامه داشتن و سوار ماشین نشدن، حالا در حال تمرینم. هنوز می‌ترسم ببرمش داخل شهر. راه نیفتاده‌ام. واقعن لازم بود... بس که لردجان کار دارد و شب‌ها دیر می‌آید خانه.

آنی هم با باباجون و مامان جونش حسابی انس گرفته. این‌قدر دوستشان دارد که گاهی وقت‌ها حسودی‌ام می‌شود. ولی مادرم می‌گوید از ساعت 5/2 که می‌شود بی‌تاب است و هی می‌خواهد ببرندش دم در... آخر ظهرها که بیدار است می‌آورندش که منتظر من باشد. شب‌ها هم فقط و فقط خودم را می‌خواهد و پیش هیچ‌کس نمی‌خوابد. خودش را هم برای من لوس می‌کند. برای هیچ‌کس نق نمی‌زند ولی مرا که می‌بیند نق‌نق‌هایش شروع می‌شود.

خوردنی شده. چند روزی است عین گربه‌های چلاق با یک پا  جلو می‌رود. هر چیزی را ببیند می‌خواهد. چیزهای جدید را بررسی می‌کند و توجهش به چیزهای آشنا جلب می‌شود. عاشق این است که نان را بدهی دستش و خودش بخورد. موقع خوردن همان چیزی را می‌خواهد که ما می‌خوریم. از تخم مرغ متنفر است و تا بویش را بشنود هر چه را که می‌خورد تف می‌کند. کافی است دری باز شود... سرک می‌کشد و خم می‌شود که حتمن ببیند چه خبر است. باید بداند که داخل کابینتی که تا حالا بسته بوده چه چیزی هست. تحت هرشرایطی آماده است که با او بازی کنند و بخندند و سرگرمش کنند. برای عکس خودش ذوق می‌کند و دست می‌زند.

می‌روم. نمی‌دانم کی برمی‌گردم ولی وب‌لاگ‌های عزیز همه‌تان را می‌خوانم و وقت کامنت گذاشتن ندارم. به بزرگی خودتان ببخشید!

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلپر

خسته نباشی . ماشین نو مبارک . به زودی رانندگی برات خیلی عادی میشه و بدون فکر راهنما می زنی و راه میگیری و دنده عوض می کنی .

نازمنگولا

الهي پس بزرگ شده، كاش مي تونستيم عكسشو ببينيم.

گلستانه

چه عجب شما چیزی نگاشتید . خانوم برادرم هفته دیگه چهارشنبه عمل میشه . فعلا دارو بهش دادن که بیشتر بخوابه . خبری شد حتما بهت میگم . ممنون از توجه ات عزیزم . اون قند عسل رو ببوس از قول من . عکسهای جدیدش رو هم بزار . مرسی

الی

الهی . قربون این دخملی ناز . ماشینت هم مبارک خانومی . از فریزرت راضی هستی ؟؟؟؟ من هم دنبال فریزر می گردم البته تا چند ماه دیگه که تکلیف خونه مشخص بشه

سیب مهربون

واقعا جای تعجب داشت لیدی جان.. دلم براتون تنگ شده بود.. هر وقت تشریف اوردیم لندن دلم م یخواهد ببینمت.. لندن من دراوردی بود... فرشته نازنینت رو ببوس..

مامان نی نی ناز

سلام عزیزم. مشتاق دیدار. چقدر اتفاق توی این مدت افتاد. فریز و ماشین مبارکت باشه. یزدان هم عین انی ست .شباهتهای زیادی در رفتارش دیدم. مواظب خودت باش.

لجباز

ماشینت مبارک و خدا این آنی جان شما را حفظ کند فسقلیه بامزه[ماچ]

قزن قلفی

ایشالا همیشه شلوغی سرت به کارای خیر باشه .... دختر گلت رو ببوس [ماچ]

سامانتا

دختر کوچولو همیشه سلامت باشن کار جدید و خونه جدید و دوستای جدید و......... منم گواهینامه دارم و پشت فرمون مینشستم 4-5 سال پیش اما تهران میترسم حالا میخوام برم آموزشگاه تا یکم راه بیافتم تو اگه تجربه ای داشتی به درد خورد لطف میکنی به منم بگی موفق باشی

آرام

[ماچ] ماچش کن این عروسک رو . می دونی من عاشق بچه های ام که عقب عقبکی می رن ! کلی دلم می ره براشون ... شاد باشی .