تلخ

مدتی پیش دریافتم... که تلخ شده‌ام! این‌که از چه زمانی... نمی‌دانم.

فقط می‌دانم در شیرین‌ترین اتفاق‌ها هم وجه تلخ و غم‌گینش را اول می‌بینم.

دارم سعی می‌کنم تلخی را برانم...

 

 

بی‌ربط: قربان آن راه رفتن پنگوئنی‌ات بروم هلوی مامان، که یک ماهی‌ست هر جا بروم به دنبالم راه می‌افتی.

/ 10 نظر / 8 بازدید
سیندخت

ناز باشه گل خانوم هلویی تو...تلخی هم گاهی مثل قهوه مزه داره!

بهمندخت

الهی قربونش برم. وای راه می ره؟! [بغل] بابا چرا نوشتی "بی ربط"!‌اتفاقا اصل ماجرا همونه که! تلخیتان کاهنده باد [گاوچران]

کتایون

خیلی خوبه که خودت فهمیدی و در صدد رفعش بر اومدی. آنی خومشل رو ببوس [ماچ]

مريسام

آفرين خوب تصميم گرفتي. راه رفتن فرزندت مبارك[گل]

دلبند

تلخ نشده ای...فقط خسته ای...حق داری.[ماچ]

نازی

کاش بیشتر بنویسی عزیزم

خانم خونه

نه خانومی رمز وبلاگم وعوض نکردم. راست میگی اوضاع وبلاگستان خرابه . اما به نظرم یه دفترخاطرات اینترنتی بزرگ میشد براش جالب میشد. حالا می تونستی براش بنویسی تو وبلاگ اما خصوصیش کنی . من منتظر ایمیلت هستم عکس این دختر جیگرطلات و ببینم

گلستانه

خب همه آدمها گاهی تلخ میشن مهم اینه که تلخ باقی نمونند . اون قندک تپلی رو ببوس

عطیه

سلام خانومی... بابا یه مدت بود لینکت رو گم کرده بودم! امروز تصادفی از توی وب یکی از دوستان یافتمش!!! به به دخملی هم که راه افتاده و بدتر از دینای ما چشب دوقلو شده! با تاخیر عروسی برادر جان هم مبارک! راستی عکس پشت صحنه آنی رو گذاشتی ...پس عکس از رو به رو رو کی ببینیم؟!