همان «به زودی»

این سندرم « من مامان خوبی نیستم» همه را گرفتار می‌کند. ولی هفته‌ی پیش بود. یکی از شب‌هاش من اصلن مامان خوبی نبودم... یعنی مامان خیلی بدی بودم.

سه روز بود خوب نخوابیده بودم. روزی سه چهار ساعت. آن روز هم بیرون بودم و سردرد داشتم و از ترس خواب‌آلودگی هنگام رانندگی قرص نخورده بودم. سرم داشت می‌ترکید.

آنی که تازه ساعت دوازده و نیم شب خوابید، رفتم به کارهایم برسم. شد ساعت یک و نیم. قرص خوردم.  آمدم بخوابم. ربع ساعت بعد بیدار شد.

من پایین تختش توی اتاقش می‌خوابم. نمی دانم مشکل از من است یا آنی... فکر کنم از هردویمان است که من حتمن باید توی اتاقش باشم. از نیمه‌های شب به بعد هم به هیج وجه توی تختش نمی‌ماند و باید بیاید روی زمین... پیش ماما.

بله. بیدار شد. شیر درست کردم. خیلی نخورد. گرسنه نبود. خیس هم نبود. خواباندمش روی پایم. چکش‌ها می‌کوبیدند توی شقیقه‌هایم. ولی آن دو تا چشم درشت درخشان زل زده بودند به من. ربع ساعت... نیم ساعت... چشم‌ها کمی گرم شدند. ولی...ناگهان باز شدند. انگار که هیچ وقت خواب تویشان نبوده. التماسش کردم: بخواب... خواهش می‌کنم. چکش‌ها هنوز کار می‌کردند.

از آن طرف نگران لردجان بودم که با ماشین خودش صبح زود باید می‌رفت ماموریت و با غرغرهای آنی نمی‌توانست بخوابد.

سه ربع ساعت. چند بار مدل خواباندنش را عوض کردم. از روی پا بلندش کردم و بغل گرفتمش. وول خورد و لگد پراند و با دست کوبید توی صورتم. حرص خوردم ولی نفس عمیق کشیدم. خواباندمش کنارم... دو تا لگد محکم به شکم و مثانه‌ام زد. خودم را عقب کشیدم و نفس عمیق... یک لگد محکم زد به سی*نه‌هایم. نفسم بند آمده بود. کم‌کم داشتم تحملم را از دست می‌دادم. می‌دانستم خوابش می‌آید چون ۵ دقیقه‌ای یک‌بار چشم‌هایش بسته می‌شد ولی سی ثانیه بعد با لج‌بازی بازشان می‌کرد.

یک ساعت. کلنجار. لجبازی. تحمل و... چکش‌ها.

یک و نیم ساعت. چشم‌های درخشان بسته شدند. ولی خوشحالی من به درازا نکشید. ده ثانیه. باز باز. و چکش‌های فعال. حرصم گرفت. اخم کردم. با اخم و تندی گفتم: دِ بخواب دیگه! اَه...

نق زد. من نادان بیش‌تر عصبانی شدم. گفتم: گریه نداریم ها! بخواب. شبه. همه خوابند.

اذیت کرد. دست و پا زد. لگد زد. می‌خواست در برود. نگهش داشتم. و چکش‌ها هنوز فعال بودند.

محکم گرفتمش. زد زیر گریه. سوزناک. من عصبانی افسارگسیخته گفتم: کوفت! بخواب! بیش تر گریه کرد. ماما... ماما... نیم ساعتی کلنجار رفتیم. هم بی‌صدا هم با سر و صدا. آخرش دخترک به هق‌هق افتاد. ماما و هق‌هق در هم آمیخته بود. هم دلم سوخته بود هم سرم درد می‌کرد. حالا دیگر فقط از دست خودم و اخلاقم و کرده‌ام عصبانی و پشیمان بودم نه از او. ولی باز دقش را سر او خالی کردم. دو تا دست کوچکش را محکم گرفتم و گفتم: بخواااااااااااااااااااااااب! گریه  طولانی با هق‌هق نتیجه‌اش بود. خودم هم گریه‌ام گرفت! نمی دانم برای چه گریه می‌کردم. دو ساعت و نیم گذشته بود. لردجان را صدا کردم: بیا یک دقیقه این دختر را ببر! چکش‌ها هنوز کار می‌کردند.

آمد. با ناز و بوسه بردش. ولی آنی هق‌هق می‌کرد و هم‌چنان ماما می‌گفت.

کاش از همان اول عصبانیت لردجان را صدا کرده بودم. آرام شدم. بر خودم مسلط شدم. هنوز صدای ماما گفتنش با هق‌هق می‌آمد. رفتم و بغلش کردم. نوازشش کردم و بوسیدمش و عذر خواستم. سرش روی شانه‌هایم و بود و هنوز هق‌هق می‌کرد. جگرم آتش گرفته بود. غرق بوسه و عشق و نوازشش کردم. و چکش‌ها هنوز کار می‌کردند.

لردجان شاکی شد. گفتم می‌دانم بد کرده‌ام. ولی کمی، فقط کمی هم به من خسته حق بده. از این به بعد هم هر وقت شنیدی که من دارم دیوانه می‌شوم، بیا آنی را ببر تا آرام شوم. منتظر ننشین تا کار به این جا بکشد.

دراز کشیدم. خواباندمش روی سینه‌ام. به شکم خوابیده و سرش میان دست‌ها و سینه و شانه‌هایم بود. آرام نوازشش کردم. خوابش برد. کم‌کم. گذاشتمش روی تشکش. کنار خودم. دست‌هایمان را در هم قفل کردیم و هردو خوابیدیم. او با غصه از داشتن چنین مادرِ... من با غصه و پشیمانی از کاری که کاش نکرده بودم.

 

پ. ن.١: نیایید فحشم بدهید ها... خودم می‌دانم چه کرده‌ام. فقط نوشتمش که بارم سبک بشود.

پ. ن. ٢: این اولین و آخرین  بار بوده که این رفتار را داشته‌ام. به هم اخم می‌کنیم.. ولی دعوای این شکلی نداشته‌ایم.

پ. ن. ٣: دخترک من کم خواب است. از روز اول همین طور بوده. شب ها هم زودتر از 12 نمی‌خوابد. اگر هم زودتر بخوابانمش ساعت 2 و 3 شب بیدار می شود و خواهان بازی است. تازه 6 ماه طول کشید تا بفهمد شب وقت خواب است نه بازی! تا شش ماهگی شب ها بیدار بود و من 6 ماه شب ها اصلن نخوابیدم. بعد هم بد خوابیدم. راهنمایی لطفن. حمام و بازی و چراغ خاموش و خستگی و ... بی‌تاثیر است.

 

/ 22 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلامامان مارتیا

چرا اینقدر ناراحتی ؟ ممکنه برای هر کسی با شدت کمتر و بیشتر پیش بیاد عزیزم

آزاده

لحظه‌هات رو درک میکنم.[گل]

نندی

منم از این روزا داشتم درکت می کنم ... همیشه و همه وقت یک مادر ایده آل بودن اگر ناممکن نباشد خیلی سخت است.

مريسام

واي نازي دلم كباب شد براي آني ولي به تو هم حق ميدم[ماچ]

نازبانو

یادمه حامله بودم و تو توی وبلاگ قبلی از سختیهای بچه داری و کم خوابی و ... خسته بودی و غرغر کرده بودی. یادمه با این که همیشه خوانده خاموش بودم اومدم و کامنت گذاشتم که بسه دیگه چقدر گله می کنی؟ اصلا از شیرینی وجود بچه چیزی نمی گی و ... بعد از این که مانا به دنیا اومد توی اون روزهایی که بارها و بارها به خاطر بی خوابی و خستگی گریه می کردم و به خودم لعنت می فرستادم برای بچه دار شدن یاد کامنتی می افتادم که برات گذاشته بودم. بچه داری اون هم این مدل بچه هایی که ما داریم خیلی سخته و من اون روزها واقعا نمی فهمیدم تو چی می گی حالا هم که فهمیده ام باز می گم با این که ما هم حق داریم خسته بشیم و بی حوصله ولی باز هم این کوچولوها گناهی ندارن. ما باید صبور و صبورتر باشیم

ایرن

سخت نگیر دختر خوب!! فقط سخت نگیر و خودتو سرزنش نکن.

سبک وزن

به خودت سخت نگیر...کاملا نرماله... راهش هم اینه که بگذاری رو تختش ...چراغها خاموش ...بگذار یکمی گریه کنه تا بخوابه...2-3 شب گریه می کنه بعد یاد می گیره که شبها شما مسئول سرگرم کردن خانوم نیستید... اگر دل درد یا گشنه یا مشکل دیگری نداشته باشه هیچیش نمی شه بهت قول می دم.... قول شرف... تو روحیه اش هم تاثیر نمی گذاره.... فرداش وقتی که روزه و وقت بازی و محبت تا جا داره بچلونش و باهاش بازی کن ولی شب باید یاد بگیره که خودش خودشو بخوابونه... این یک درسیه که مادر باید به بچه اش یاد بده... به اندازه محبت کردن مهمه...از طرف من ببوسش لطفا...

ساناز

اینقدر به خودت سخت نگیر.در نهایت تو هم آدمی.گناه نکردی که مادر شدی...

من و دلنوشته هام

والله به نظر من عکس العملت کاملا طبیعی بوده فکر میکنی هیچکدوم ماها اینجوری نشدیم؟اشتباه فکر میکنی معلومه آدما حتی اگه مادر هم باشن یه موقعهایی حال و حوصله خودشون رو هم ندارن بعدشم بابا آدم احتیاج داره به استراحت نرمال

گلستانه

ببین عزیز دلم خواهر من هم دقیقا مشکل تو رو داشت و بعضی از شبها واقعا خسته میشد و کنترلش رو از دست میداد چون شماها روبات که نیستین بالاخره یه روز کلافه میشید . تو این جور مواقع اصلا اصلا خودش رو سرزنش نمیکرد و کاملا به خودش حق میداد و این باعث میشد که دیگران هم بهش خورده نگیرند . شدیدا با سبک وزن موافقم . یادمه دکتر خواهرزاده ام به خواهرم گفته بود توی تختش بذار و هرچقدر گریه کرد اهمیت نده نگران هم نباش کسی از گریه کردن نمرده البته اون یه اصطلاح دیگه گفته بود که باید در گوش ات بگم . پس فکر نکن با رقصیدن هر سازی که این جیگر خانوم نصفه شب میزنه تو مادر نمونه ای خواهی شد . گاهی محبت زیادی خیانته . قدری هم به فکر خودت باش . خوبه این پست اخیر منهم راجع به همین بودها . تا به اندازه کافی به فکر خودت نباشی نمیتونی به اندازه لازم به فکر دیگران باشی . میماچمت خودت رو و اون قندعسل رو . [ماچ]