سرماخوردگی در نتیجه‌ی شیطنت

خوب دخترک ما از صبح زود فقط دارد نق می‌زند و گریه می‌کند و بغل می‌خواهد. چرا؟ چون دی‌شب که داشتیم لباسش را عوض می‌کردیم یک‌هو از دستمان در رفت و در اتاقش را باز کرد تا برود توی اتاق ما که خنک‌تر است. خوب بابای دخترک تازه رفته بود بخوابد و چون دخترک ما باید حتمن کسی را که خوابیده حسابی بچزاند، همان‌طور لختکی فرار کرد و تا من بجنبم و بگیرمش، نصف راه را رفته بود. این شد که ساعت ۴ صبح با گریه و زاری ناشی از دماغ گرفتگی بیدار شد و ما البته نمی‌دانستیم دلیلش این است. ساعت ٧ هم بیدار شد و شیر خورد. حال نداشت و ساعت ٨ خوابید و ساعت ٩ که بیدار شد فهمیدم بله... دماغش آویزان است.

تازه من هم شنبه بعد از ظهر باید لثه‌ام را عمل کنم(پیوند لثه) و چند روزی گرفتارم.

پس اگر دیدید ما گم و گور شدیم بدانید دلیلش این‌هاست.

/ 2 نظر / 12 بازدید
کتایون

آخی.... قربون این دخترک برم من. امیدوارم عملت بی دردسر باشه و آنی خانوم هم زودتر سر حال بشه [ماچ][بغل]

ایرن

الهی. ای جانم. ان شا الله مامان و دختر زودتر سر حا شین!! راستی یادم رفت بگم چه خوب که دوباره جانی تازه دمیدی در کالبد این وبلاگ!