لیدی جِین
یک خانواده‌ی سه نفره...لیدی جِین(خودم)، لُرد جان(همسرم) و آنی..دخترکم

   

بلا تکلیفی

راستش... بعد از این همه چه بنویسم؟ این جا برایم غریبه شده و حس امنیت ندارم... دوست دارم خصوصی بنویسم و رمز را فقط به چند نفر بدهم. راستش نمی دانم چه کنم...

فعلا خداحافظی می کنم...

...


شان د شیپ

داره برام قصه ی سفیدبرفی رو تعریف می کنه. بهش می گم: « تو خودت سفید برفی منی، زیبای خفته ی منی، سیندرلای منی...»

می گه: « مامانی بگو تو شان د شیپ* منی!!!»  خنده

 

* shaun the sheep

...


این هم یک جورشه

یعنی من هلاک اون مادر تحصیل کرده ای هستم که با داشتن یک بچه ی دو سال و نیمه می گه رنگ انگشتی چیه؟ تا حالا اسمشو نشنیده ام!خنثی

...


 

ورم کرده ام از غصه...

راستش نمی خواهم نگرانتان کنم... ولی این روزها از خودم بدم می آید. افسرده شده ام و احساس می کنم یک ساده لوح تمام عیارم...

حالم خوب نیست. هیچ خوب نیست.

...


سک سک!

در تمام این مدت هی دخترک مریض شد هی بردمش دکتر. هی مرا هم مریض کرد و من نرفتم دکتر... تا بعد از بار چهارمی که هی دخترک مریض شد و مرا هم مریض کرد من هم مجبور شدم بروم دکتر...

در تمام مدت با منشی دکترش در تماس بودم و تا ضروری نبود نمی بردمش. حالا حساب کنید که چه قدر اوضاع خراب بوده که 4 بار بردیمش دکتر! (بار اول دکتر خودش مسافرت بود و از سر ناچاری بردمش جای دیگر که کاش نبرده بودم)

علت بیش تر مریضی هایش هم بی ملاحظگی اطرافیان بود. می رفتیم خانه شان بعد می فهمیدیم بیمارند و ماسک هم نزده اند! دو روز بعد دخترک که تازه یکی دو روز از خوب شدنش می گذشت دوباره مریض می شد و روز از نو روزی از نو! من هم تا احساس بیماری می کردم ماسک می زدم که اگر لردجان بیمار نشود و اگر ویروس های من و دخترک متفاوت است اوضاع از این بدتر نشود! باور کنید پشت گوش هایم زخم شده!

از ده روز پیش که دخترک را ساعت 9 شب رساندیم دکتر و تا ساعت یک ربع به دوازده شب آنجا معطل بودیم، طبق توصیه ی دکتر آنی را از خانه بیرون نبرده ام. اگر هم کار ضروری داشتم(مثل دکتر رفتن خودم) مادرم می آمد پیش آنی می ماند تا من به کارم برسم. حالا بهتر است ولی هنوز سرفه می کند. من هم ظاهرن خوب شده ام... مانده عکسی که باید از سینوس هایم بگیرم.

توی این مدت دو تا زادیتن، دو تا گایافنزین، یک آزیترو مایسین 100، یک فارمنتین و یک دیفن هیدرامین را(بر طبق نوع بیماری اش) تمام کرده! دلم می سوزد برایش... دارو که بهش می دادم می شناخت: این تهه!(تلخه)... این ته نیست! بعدش هم آب می خواست... می گفت: باید دایو بهویم تا هوب بشم!

توی این هیر و ویر و اوایل این بیماری های زنجیره ای مهمان هم دعوت کرده بودم و نمی شد دعوت را پس گرفت... و اگر با این حال زار من و دخترک لردجان کمکی به شما کرده، به من هم کرده!!! همه کارها را تنهایی انجام دادم... تنهای تنها...

--یک تشکر ویژه دارم از گلستانه ی عزیزم بابت آن کتابی که برایم فرستاد... دارم می خوانمش. آب حیات بود برایم... سپاسگزارم عزیزم!

...


فضول باشی

دختر خودش سی و یک ساله شده و سه سال از ازدواجش می‌گذرد.

برای بار صدم ازم می‌پرسد: «زن داداشت باردار نیست؟»

و من برای بار صدم جواب می‌دهم: «والا من که ازش نمی‌پرسم، ولی اون تازه بیست و شش سالشه. یک سال و سه ماه هم بیش‌تر از ازدواجش نگذشته. هنوز زودشه که...»

باز می‌گوید: «خودت یکی دیگه نمی‌خوای؟»

می‌گویم: «نه، همینو بزرگ کنم تو این اوضاع شاه‌کار کرده ام.»

می‌گوید: «آخه باید جفت بشه!»

می‌گویم: «یکی‌اش بسه. طاق باشه به‌تره.»

یکی نیست بگه خوبه من هم پررو باشم و بپرسم دختر خودت بچه نمی‌‌خواد فضول؟

...


بعد از مدت ها

- هفته ی پیش باز هم یک دوست خوب رو دیدم... آن قدر صمیمی بود که خیال می کردم صد ساله که می شناسمش. خیلی خوش گذشت دوست خوبم.

- هی خواستم بیایم بنویسم هی کار داشتم و کار داشتم و سرم شلوغ بود. حالا هم دخترک سرما خورده. هنوز احتیاجی به دکتر پیدا نکرده آخر بس که التماس کرد منو نبر آهای دوتور... منو نمی بری آهای دووتور؟ ... دیده اول می ده کلاهشو بپویه تا موهاش حوشت بیه!(دیگه قول می ده کلاهشو بپوشه تا موهاش خشک بشه)* ... من آهای دوتور دوست ندارم... نه دوست دارم... من می هام تو مطب آهای دوتور دیه اونم! (من می خوام تو مطب آقای دکتر گریه کنم!!!) ... که دلم سوخت. البته سرفه و گلودرد نداشت وگرنه حتمن می بردمش. ولی دیدم وضعش اون قدرها خراب نیست گفتم غذابش ندهم.

 

...


 

١- یک تی دسته کوتاه - که مخصوص شستشوی شیشه است و به دلیل علاقه‌ی شدیدش به جارو گذاشته‌ام برای خودش- برداشته و کف آش‌پزخانه را جارو می‌کند. می‌گوید: من دیتم می‌یسه دیاه آیپزهونه یو یوین عُنم. ولی دیتم نمی‌ییه دیاهو هاموی عُنم. بعد ته هایتم هاموی عنم، با دایو هاموی می‌عُنم!( من دستم می‌رسه چراغ آش‌پزخونه رو روشن کنم. ولی دستم نمی‌رسه چراغو خاموش کنم. بعد که خواستم خاموش کنم با جارو خاموش می‌کنم!)

راستش ما تا حالا  از این حرکات جلویش انجام نداده ایم. فکر خودش بوده.

عاشق جاروست... جاروی دسته بلند احتمال تلفات جانی و مالی را زیاد می کند... این جارو را گذاشته‌ام زیر کابینت و بانو هر وقت میلشان کشید برش می‌دارند.

٢- راستی به من بگویید چه کنم با کسانی که دوستی‌شان دوستی خاله خرسه است؟ دخترک غریبه‌ها به ویژه مردها را دوست ندارد. حتی با عمو و دایی خودش هم هر بار دیر ارتباط برقرار می‌کند. آن‌وفت یک آدم‌هایی، بیش‌تر هم از اقوام، تا می‌رسند به بچه می‌خواهند سفت بغلش کنند و ببوسندش. به زور. بعد که دخترک جیغ‌زنان نهههههههههه  می‌گوید و مشت ‌می‌کوبد بهشان، چنان سرزنش‌وار مرا نگاه می‌کنند که مجبور می‌شوم بگویم: ببخشید، غریبه‌ها را زیاد دوست ندارد. باید بگذرد تا عادت کند. راستش را بخواهید من حتی زمانی هم که بچه نداشتم از این بلاها سر هیچ بچه‌ای نمی‌آوردم چون موقع دیدن بچه زیاد هیجان‌زده نمی‌شوم... این‌ها که می‌گویم بیش‌ترشان بچه دارند!!!

شکر خدا از دوستانم هر کدام او را دیده این کار را نکرده... گلپر که چنان آرام به او نزدیک شد که من نفهمیدم کی رفت توی بغلش نشست!!

٣- چهارشنبه‌ی گذشته تولدم بود. وقت نداشتم بیایم و بنویسم! شب قبلش لردجان با یک هدیه‌ی حسابی و یک دسته گل بزرگ حسابی غافلگیرم کرد... از جایی برمی‌گشتم. وارد خانه شدم و این‌ها را دیدم! جالب بود چون در طول هشت سال این سومین باری است که تولدم این‌قدر دقیق در خاطرش مانده.

سی سالگی‌ام تمام شد. هیییییچ حسی نداشتم جز دیدن یک چروک عمودی کم‌رنگ کنار ابروی چپم آن هم در نور... و تارهای مویی که   دوسال پیش روز سیزدهم آبان‌ماه به ناگهان ظاهر شدند. البته زیر موهای بالای گوش‌هایم هستند و ناپیدا. ولی من که می‌دانم هستند.

آن مشکلی که آن‌روز مرا ترساند حل شده ولی وقتی به یاد لحظه‌ی شنیدنش می‌افتم تنم می‌لرزد.

...


 

١- دو سه هفته‌ی گذشته سرمان خیلی شلوغ بود... رسمن جاری‌دار شدیم. دختر مهربان و خوش‌برخوردی است و خوب با من می‌جوشد... خیلی هم محجبه است که البته من مشکلی ندارم و او هم ظاهرن با راحتی من مشکلی ندارد...

2- ورزش‌کار شده ایم... سالن اجتماعات ساختمان را به تردمیل و میز تنیس و میز بیلیارد و آینه و کتابخانه مجهز کرده‌اند. یکی از خانم‌ها هم خودش مربی است و دخترک نه ماهه‌ی شیرینی دارد. از سه هفته‌ی پیش هفته‌ای سه روز، روزی یک ساعت صبح‌ها ورزش می‌کنیم.. ایروبیک و بدن‌سازی و دراز و نشست. تازه کمی هم  می‌رقصیم! من همیشه دخترک را می‌برم. ولی بقیه گاهی بچه‌ها را می‌آورند. گاهی وقت‌ها ورزشکاران باید مهد کودک را هم اداره کنند. چهارو نیم ساله، سه ساله، دو سال و دوماهه، دو ساله، نه ماهه و شش ماهه!!! از بعضی رده‌های سنی دو نفر موجود است! وضعیت را تصور کنید!  دخترک هم هر روز به عشق آهنگ! می‌آید آن‌جا. تا می‌گویم برویم ورزش می‌گوید هانومه بیام آهند بیایه!(خانومه برام آهنگ بذاره)

3- یک ماهی است دخترک هم‌پای خریدهایم شده است... وقتی کسی را ندارم که همراهش بروم با خودم می‌برمش(یعنی نود و پنج در صد موارد). شیطنت هم البته دارد ولی وقتی شیطنتش کم باشد جایزه هم دارد که همانا پله برقی است.

حالا شب‌ها قبل از خواب می‌گوید: اِصیه ی هیید بعو! (قصه‌ی خرید بگو).

می‌گویم: کدام؟

می‌گوید: اون ته پیه بعی هاموی بود... (اون که پله برقی خاموش بود) یا: اون ته یفتیم پیه بعی ماهی دیدیم آتوایوم بود... ( اون که رفتیم پله برقی ماهی دیدیم آکواریوم بود) یا: اون ته مامان دون هم بود  ... یا: اون ته هایه دون هم بود بیام بیتویت هیید...(اون که خاله جون هم بود برام بیسکویت خرید) یا: اون ته هانومه تو مهایه مداد یندی داشت من نهاشی تشیدم بعدش یفتیم پیه بعی...(اون که خانومه تو مغازه مداد رنگی داشت من نقاشی کشیدم بعدش رفتیم پله برقی)

بعضی وقت‌ها هم همه را با هم می‌خواهد که البته فقط دو تا! تعریف می‌کنم.

4- کم کم با شیشه ی شیر هم خداحافظی کرد... هنوز فراموشش نکرده... ولی آرام آرام از سرش افتاد. چند بار اول بهش گفتم دوست داری مثل فلانی(یکی از بچه‌های فامیل که دو سالی ازش بزرگ‌تر است و آنی خیلی دوستش دارد) با نی شیر بخوری؟ گفت آیه! گفتم این هم نی! خودت بردار. کم کم از روزی یک بار به دو و سه بار رسید و بعد از سه چهار روز یک دفعه با جدیت یک وعده شیشه می‌خواست... می‌دادمش. حالا دیگر اگر بگوید شیشه می‌گویم مگه تو دوست نداری نی برداری؟ می‌گوید آیه...

5- به شدت مستقل است. کفش، جوراب، شلوار و بلوزهای راحتی را خودش می‌پوشد و در می‌آورد. صندلی غذایش را خودش کنار میز ناهارخوری می‌گذارد و صندلی مرا هم عقب می‌کشد. بعد از تمام شدن غذا هم تمام صندلی ها را خودش باید سر جایش بگذارد. اگر دوست داشته باشد کنار سفره غذا بخورد خودش سفره را پهن می‌کند ... صاااااف صاف. ظرف‌ها را خودش سر سفره می‌برد. لباس ها را تا می‌کند، کفش‌های خودش و ما را در جاکفشی می‌گذارد، ماشین ظرفشویی را خودش باید روشن کند. تلش را خودش به موهایش می‌زند( البته کمی کج و کوله و شلخته... ولی قابل قبول) گردو و گردوشکن می‌آورد و می‌گوید بیام ددو بتن!(برام گردو بشکن) موهای خودش و مرا شانه می‌کند!(آخخخ) دکمه‌های مرا می‌بندد! سندل‌های روفرشی‌ام را پایم می‌کند!!! و....!

6- آبی... و هم چنان آبی. قول داده‌ام برایش نی آبی بخرم تا باهاش شیر بخورد! آخر توی خانه فقط نی نارنجی داریم. می‌خواهم برایش فرش آبی بخرم (چیزی که من می‌خواهم خیلی کم‌یاب است.. می‌خواهم آبی‌اش به صورتی بیاید-پست آبی را بخوانید) ، کمدش را هم با چسب آبی کنم ولی دیوارها صورتی باشد با همان سیندرلای آبی‌پوش رویش... چه کنم که چیزهای دخترانه  فقطططططططط صورتی و بنفش است! لباس آبی کم است و به زور دو سه تایی برایش گیر آورده‌ام. خودم را کشتم تا توانستم یک کالسکه‌ی عروسک آبی برایش پیدا کنم. مامانم هر چه گشت نتوانست وسایل خانوم دوتور! آبی پیدا کند و آخر سر صورتی خرید... لعنت به این شرکت‌ها و خط دادن‌هایشان!

7- هنوز خیلی کوچک است... از خواب که بیدار می‌شود گریه می‌کند... زود صبرش تمام می‌شود... هنوز غرغرو و بداخلاق است و با همه غریبی می‌کند و دیر آشنا می‌شود. اگر کسی که نمی‌شناسدش، یا کم می‌شناسدش بهش نزدیک شود یا بخواهد بغلش کند یا لپش را بگیرد یا ببوسدش، چنان دادی می‌زند و اخمی می‌کند که طرف می‌ترسد و پس می‌کشد. باید بگذارندش به حال خودش تا آرام آرام آشنا شود. همه می‌پرسند اخلاقش به کی رفته؟ به خودت که نرفته!!!

8- دعوایش هم می‌کنم... از نوع چشم‌غره و گاهی هم داد! البته کم. خوب من از بچه‌ی لوس خوشم نمی‌آید. دقیقن وقتی تذکر می‌دهم که می‌فهمم دارد خودش را لوس می‌کند. می‌پرسید از کجا می‌فهمی؟ همه‌ی شما که مادرید اخلاق بچه‌تان دستتان است. می‌فهمید چه می‌گویم.

9- چه قدر نوشتن سخت شده... نصف حرف‌هایم هم یادم رفت!

...


 

لذت دیدار و هم صحبتی با یک دوست عزیز و مهربان و خوش رو و دوست داشتنی با هیچ چیز قابل مقایسه نیست... حتی اگر کوتاه باشد.

...